
جمعه شبی در بهمن سال 75 ساعت 12 شب بچه های هیات خادمین بنت الجواد (ع) کنار بخاری هیزمی داخل سالن شرقی که تازه سقف آن زده شده بود خوابیده بودن ، من و مصطفی که بیدار بودیم و وظیفه داشتیم نگذاریم بخاری خاموش شود تصمیم گرفتیم که ظرف های شب را بشوریم ، شیلنگ آب را آوردیدن داخل سالن و شروع کردیم به شستن هوا چنان سرد بود که تا مصطفی ظرف ها را کف مال میکرد و جلوی من می گذاشت تا من آب بکشم ظرف ها یخ میزد .بگذریم با چه زحمتی ظرف ها را شستیم . خستگی راه باعث شده بود که بچه ها در همان هوای سرد به خواب بروند و سرما را احساس نکنن . آقای مهدیزاده از سر و صدا ظرف ها بیدار شد وضو گرفت و وارد حرم شد به ما هم گفت بیایید تا در این خلوت شب دعایی بخوانیم .
خدایا چه شب عجیبی بود دعا را که شروع کردیم متوجه شدیم تو تاریکی بچه ها کم کم بیدار شده و به جمع ما اضافه میشن . دعا که تمام شد بچه ها تجدید وضو کردن و به نماز شب مشغول شدن و تا نماز صبح در تاریکی حرم صدای هق هق گریه و مناجات می اومد . نماز صبح را که خواندیم دلمان نیامد دعای ندبه را نخوانیم . ندبه که تمام شد مهدی کمره ای صبحانه را که نان و پنیر و سیب زمینی بود آماده کرده بود . جای شما خالی خوردیم و خوابیدیم .
ساعت 9 بود که حاج آقا مهدیزاده بیدار باش زد و همه رفتیم با تراکتور عمو عابدین از بیابانهای اطراف سنگ جمع کردیم . این بچه ها با چه شور و حالی کار میکردن و آقای مهدیزاده هم همزمان که سنگ جمع می کرد مباحث اخلاقی و معرفتی را در کنار خاطرات بچه های جبهه و جنگ تدریس می کرد .نزدیک ظهر که شد آمدم امامزاده تا ناهار بچه را آماده کنیم . مهدی کمره ای و مصطفی محمودی هم بودن دو تا مرغ را گذاشتیم تو قابلمه و رب و ادویه و هم به آن اضافه کردیم ، سیب زمینی هم سرخ کردیم و دو تا کنسرو لوبیا هم گرم کردیم برنج هم نداشتیم ،بچه ها که اومدن اول رفتن سراغ نماز جماعت بعد از نماز سفره که پهن شد نزدیک به 20 نفر سر سفره بودیم . دو تا مرغ و دو تا کنسرو برای بیست نفر آدمی که از صبح تابحال سنگ جمع میکردن چیزی نبود. من و مهدی کمره ای به هم نگاه میکردیم و میخندیدیم که چطور این غذا را تقسیم کنیم که به همه برسد .
غذا تقسیم شد و به همه رسید و همه هم سیر شدن و هنوز هم با گذشتن 11 سال از این ماجرا بعضی ها هنوز خاطره طعم آن غذا را تعریف می کنن .
این خاطره را نوشتم تا بگم که در اون سالها که ساختمان امامزاده بیقوله ای بیش نبود و هیچ امکاناتی نداشت تعدادی بچه که متوسط سنی آنها ار بیست سال تجاوز نمی کرد در کنار مردی بزرگ و بازمانده از کاروان شهدای جنگ ( حجت الاسلام مهدیزاده ) با دست خالی در آبادانی این امامزاده تلاش کردند و حالا که این مرکز به پایگاهی بزرگ تبدیل شده است عمرو عاص های تاریخ قصد دارند که از این جریان به وجود آمده نهایت استفاده را در باز کردن عقدههای روانی، سیاسی و کمبود های خود بنمایند و به همین دلیل چند سالی است که به اشکال مختلف در رشد و توسعه امامزاده اخلال می نمایند .
اینها فردای قیامت چه جوابی برای اهل بیت عصمت و طهارت دارند و با چه رویی انتظار دارند مورد شفاعت قرار بگیرند ؟





