رئیس جمهوری می گفت به من نگوئید رئیس جمهور(رجایی) بلکه به من بگوئید خادم ملت به خاطرهمین مرامش وقتی که شهید شد و ازبین ما رفت تازه ما فهمیدیم که اگه بخواهیم به جایی برسیم باید جا پای او بگذاریم و گرنه راه به بیراهه می بریم حال این شده حکایت یه بابایی که بعد از گذشت اینهمه سال از انقلاب تازه یادش افتاده که به جای خادم ملت ، حاکم مردم است .
دو روز بعد از حادثه تریلی مسئولین یادشون افتاد که سری به شهر نراق بزنند و از نزدیک شاهد بدبختی مردم باشند . در حاشیه این بازدید و جلسه آن مردم در سال اجتماعات شهرداری تجمع و خواستار گفتگو با فرماندار شدند . جلسه شکل گرفت و سوال و پاسخ ها شروع شد از مردم سوال و از مسئولین طبق معمول توجیه . در این بین فرزند شهیدی بلند شد و در ابتدای عرایضش از اینکه فرماندار میهمان شهر است و ایشان مجبور است مطالبی را که ناخوشایند ایشان است مطرح کند پوزش خواست ولی از آنجایی که قدرت ظاهرا عقل آقایون را ضایع کرده طرف بدجوری گاف داد و گفت: نه من میهمان نیستم بلکه حاکمم و اینجا هم ملک ما است (یعنی شهرداری ) این راگفت و بلا گفت دیگه یه ذره حرمتی را هم که مردم نگه می داشتن از بین رفت و هر کس هر چی تو دلش بود خالی کرد .
البته طبق اعتقادات ما حاکم اصلی خدا است و خداوند این ولایت را به پیامبر و امامان و در زمان غیبت به فقها ( ولی فقیه ) واگذار نموده است. حال این بابا از کجا این حکومت را به دست آورده من در تعجبم .
شما فکر میکنید چرا انسان کارش به اینجا می رسه که به جای خادم، خودش را حاکم مردم میدونه ؟





