یکشنبه 9 تیر 1387

  

شهید اضغر آقا زمانی

 این روز ها به مناسبت  سالروز شهدای 7 تیر  و ضربه ای که به واسطه از دست رفتن سیدمظلوم  شهیدان انقلاب و 72 تن از یاران پاکش  به انقلاب درآن مقطع  وارد گردید سخن زیاد به میان می رود . در بین این 72  لاله پرپر شهیدی هست به اسم اصغر آقا زمانی  نراقی . نوه  دختری مرحوم آ منصور قاسمی .  نراقی بودن این شهید والا مقام بهانه ای شد تا با مادر بزرگوارش به گفتگوی تلفنی بنشینم و اصغر را از زبان مادر برای شما  کاربران محترم معرفی کنم. خلاصه این گفتگو به شرح زیر است .

 با واسطه یکی از دوستان  که از نزدیکان خانواده شهید  بود شماره تلفن خانه آقا زمانی را به دست آوردم .تلفن را برداشته و با تردید که آیا مادر شهید به سوالاتم پاسخ خواهد داد یا نه به شماره  زنگ زدم . دختر بچه ای گوشی را برداشت ، ضمن معرفی خود  از ایشان خواستم که گوشی را به مادر شهید بدهند . دختر کوچک با لحنی بسیار مودبانه گفت مادر بزرگم در حال خواندن نماز است ، اجازه خواستم که بعدا زنگ بزنم ، اشاره کرد نه آخر نماز ایشان است اگرکمی صبر کنید گوشی را به ایشان  می دهم . دقایقی طول نکشید که مادر شهید با لهجه کاملا نراقی که انتظار آن را  داشتم خوش و بش گرمی با من کرد و خیلی با مهربانی مرا تحویل گرفت . منهم سعی کردم نراقی اصیل حرف بزنم تا مطمئن شود که با یک همشهری دارد گفتگو می کند.  به ایشان عرض کردم در این ایام شهادت شهدای هفت تیر یادی از شهید شما کردم خواستم ضمن تبریک به مناسبت عروج آسمانی اصغر آقا  اگر امکان دارد وصف شهید را از زبان شما بشنوم . مادر گفت :زبان من از گفتن خوبی های اصغر  ناتوان است . خیلی شجاع ، نترس ، نجیب ،حزب الهی  و با هوش بود . او مدرک فوق لیسانس حسابداری داشت .  

 

   

 در تمام طول ایام تحصیل  روز ها کار  می کرد و شب ها  درس می خواند . هفت سالی که دانشگاه بود از فعالان انقلابی بود و به همین دلیل همیشه تحت تعقیب ساواک بود . پاتوق او حسینه ارشاد پای درس مرحوم دکتر شریعتی و شهید مطهری بود.از صلوات گیر های حسینیه بود و به همین دلیل ساواک  به این کار ایشان حساس شده بود.

سوال : مادر جان شهید خاطره ای از مبارزات قبل از انقلاب خود برای شما تعریف نکرد؟

چرا یک روز قبل از پیروزی انقلاب روز اول ماه مبارک رمضان سر سفره افطار شروع کرد به خندیدن و می گفت ما امروز هم روزه بودیم و هم نبودیم ، علت را که پرسیدیم گفت ساواکی ها ما را امروز دستگیر کردند و برای بازجویی بردن . سوال کردن نماز می خوانید ما چند نفری که بودیم گفتیم نه ، پرسیدن روزه می گیرید ما گفتیم نه ، چای آوردن ما چند تا  چای خوردیم ، بعد گفتند جمعه ها چه کار می کنید گفتیم دست خانواده را می گیریم می رویم سینما . این پاسخ ها را که از ما شنیدن و چای خوردن ما را  دیدن آزادمان کردن و ما امروز هم روزه هستیم و هم نیستیم  و باز می خندید .  این در حالی بود که ما در آن روز ها حتی تلویزیون هم تماشا نمی کردیم چه برسد به رفتن به سینما با آن وضعی که داشت .  اصغر خیلی تیز بود در طول مبارزه قبل از انقلاب گیر نیفتاد .

یه خاطره دیگه هم نقل می کرد که چگونه با پای پیاده  کوه به کوه با دوستانش برای ملاقات آقای خامنه ای که آن زمان در تبعید بود رفته بودند .

 

سوال : شهید زمانی قبل از انقلاب به چه کاری مشغول بود؟

 

قبل از انقلاب کارمند بانک بود و در چاپخانه هم کار می کرد بعد از انقلاب بعد از انقلاب هم که رئیس دفتر آقای هاشمی رفسنجانی در مجلس بود و عضو حزب جمهوری و همیشه با شهید بهشتی و آقای هاشمی و خامنه ای بود .

فقط ما می دیدیم که از خانه بیرون   می رود و گاهی چند روز از ایشان خبر نداشتیم . یک بار که ده روز از او بی خبر بودیم متوجه شدیم در مدرسه علوی موقعی که امام آنجا بود و ایشان جزو محافظین بود مورد اصابت تیر از ناحیه سر قرار گرفته و در بیمارستان بستری است . خودش گفت  موقعی که تیر خوردم نوری را دیدم  از  داخل مدرسه بیرون آمد و دست مرا گرفت و گفت بلند شو و مرا شفا داد . قرار بود برای خارج کردن گلوله از سرش او را به خارج اعزم کنند ولی کاملا خوب شد  تا اینکه در حادثه انفجار به شهادت رسید .

سوال : آخرین دیدار شما با شهید چگونه و چه موقعی بود ؟

اصغر شب 6 تیر آمد خانه، از او سوال کردم کجا بودی گفت :رفته بودیم ملاقات آقای خامنه ای  گفتم حال ایشان چطور است ناراحت بود و گفت مادر فقط دعا کنید . شب خیلی خسته بود خوابید و صبح زود روز هفت تیر خدا حافظی کرد و رفت و ما شب متوجه شدیم که دفتر حزب منفجر شده و اصغر هم در بین شهدا است .

سوال : مادر جان به عنوان آخرین سوال  الان چه احساسی داری از اینکه جوانی مانند اصغر را تقدیم انقلاب نمودی پشیمان نیستی ؟

من سه پسر دارم بار ها گفته ام حاضرم هر سه را در راه انقلاب فدا کنم .  انقلاب امتحانی بود که خدا از ما کرد ، اصغر بهترین آنها بود ، اصغر از دنیا دل کنده بود  ، اصلا به زن گرفتن و زندگی علاقه ای نداشت ، هر وقت که به ایشان می گفتم باید ازداواج کنی می گفت : انقلاب واجب تر از زن گرفتن من است . من از دنیا هیچ چیز نمی خواهم .فرزندان ما از امام حسین و فرزندانش که عزیز تر نبودند .

بحث به اینجا که رسید دیگر صحبت کردن برای مادر شهید سخت شده بود . بغض اجازه نمی داد من هم  برای اینکه مراعات ایشان را کرده باشم ضمن تشکر از محبتی که کردند از ایشان خدا حافظی کردم در حالی که اصلا دلم نبود تلفن را قطع کنم ولی چاره ای نداشتم ، از ایشان قول گرفتم که اجازه بدهند تهران حضوری خدمتشان برسم و گزارش تصویری  از سخنان ایشان تهیه کنم  ایشان هم با روی باز استقبال کرد و دعوت کرد که حتما به منزلشان برویم . 

 اطلاعات بیشتر در خصوص شهید آقا زمانی را از سایت مجلس بخوانید .